سفارش تبلیغ
صبا

بسم الله الرحمن الرحیم

"نبودن" جاری نشده توی تمامِ فکرِ من،توی تمام لحظه ها

بعداز آن روز،"نبودن" خودش را برده و پنهان کرده گوشه و کنار هرجا

وقتی دارم رد می شوم،می پرد بیرون و خودش را محکم می زند به من،

محکمِ دردناکِ غافلگیر کننده...

می رود دست خاطره ها را می گیرد و پرت می کند توی صورتم،

"نبودن" می شود فعل ناخوانده ی تمام جمله ها

باخودم می گویم: دنیای ما آدم ها که باهم مماس نیست،لابه لای هم گره خورده،

ما لحظه ها را تو در توی خاطره هامان ساخته ایم.

حالا حق دارد انگشت هایمان یخ کند وقتی که روی یک قبر پراز خاک، پراز فاصله، دست می کشیم.

.

.

.

با این حال، توی هر بار دست کشیدن به این خاک و آب ریختن روی قبر و اشک ریختن برای این جدایی سفت وسخت،

یک وجب غبار زندگی از روی ذهن فراموشکارمان می رود کنار.

خدا دست عزیزانمان را روبروی چشم ها مان می گذارد توی دست های مرگ،

روبروی چشم های ما صورت مهربانشان سفید می شود.

بدن خسته شان رو به قبله می ماند،

ترمه و کفنشان ازبقچه ها می آید بیرون،

عزیزمان را دست به دست می برند و می گذارند توی قبر

و تو گوشش می خوانند: اسمعی...افهمی.....

بعد هم سنگ لحد می آید و وقتی او با سرعت نور اوج می گیرد از زندگی،

ما به دنبال دنیاهای گره خورده مان با او ،یک قدم جدا می شویم ازخاک...

.

.

.

نشسته ام بالای قبر و می خوانم"الرحمن......."

راستی راستی خداوند به ما رحم کرده که قبل از رفتن، چندین بار چگونه رفتن را نشانمان می دهد،

وقتی پر از اطمینان به زندگی، پر از بی خیالی برای رفتن، چشم دوخته به خاک راه می رویم؛

یک نفر ازکنارمان را می برد به آسمان و توی گوشمان  می خواند "فبای ءالاء ربکما تکذبان.....؟"

با انگشت های تر و یخ زده ام می زنم به خاک،

به تمام دلتنگی ها،

به فاصله هایی که شب های جمعه کمتر می شود

و برای مامانجون وآقاجونم فاتحه می خوانم :

بسم الله الرحمن الرحیم...الحمدلله رب العالمین...خدایا شکر به خاطر تمام یادآوری هایت

"نبودن" اگرچه تلخ است به گلوی این دنیایی ما،

اما یادآوری های خدا پراز شیرینی و مهربانی ست.

بعدهم

قبرتان را می گذارم و

شما را به دل می سپارم.....

 

 

 

پ.ن: "اِنّا اَخلصناهم بِخالصةِِ ذکر الدّار "

ما آنان را بخاطر خصلتی ویژه، خالص ساختیم که آخرت اندیشی بود. آیه 46 سوره مبارکه ص


+ تاریخ جمعه 91/7/21ساعت 4:56 عصر نویسنده طهورا | نظر

من در این تاریکی،

فکر یک برّه ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.


من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد...


+ تاریخ پنج شنبه 91/7/13ساعت 9:48 عصر نویسنده طهورا | نظر