سفارش تبلیغ
صبا

بسم الله الرحمن الرحیم

از خواب بیدار شدم و دیدم شوفاژ روشن است.من توی خواب از گرما آب پز شده بودم.بعد دیدم دریچه ی کولر هم بسته است.گلدان های روی میزم انگار نفسشان بند آمده بود.هوا توی اتاقم خفه و شق و رق ایستاده بود.انگارمن و همه ی اتاق توی هوای گرم تابستانی شر شر عرق می ریختیم و ساکن مانده بودیم.

توی تابستان نباید ساکن بود.رفتم شوفاژ را بستم،دریچه کولر را باز کردم و گذاشتم تابستان از توی اتاقم عبور کند.باد کولر بپیچد همه جا و بوی کتاب های نخوانده،توی ساعت های خالی ام پخش شود.

کف اتاق را خالی کردم.توی تابستان باید کف اتاق تمیز و مرتب باشد که هروقت دلت خواست پهن بشوی آن وسط و خیال های خوب بکنی.مثلا وقتی رسیدی به قسمت های فوق العاده ی کتاب و احساس می کنی خواندن یک کلمه بیشتر یعنی سر ریز شدنِ تمام فکر و خیال های درونت،انگشت می گذاری لای کتاب و پهن می شوی وسط زمین.می گذاری بی خیالی و فراغتِ تابستان از روی تو و جلد کتاب و تمام فکرهایت عبور کند و مدام ذهنت مزه ی باد کولر بدهد.

مهم نیست الان خرداد است و هنوز تابستان نیامده.تابستان اصلا یک فصل معمولی نیست که توی تقویم نگاه کنیم کی شروع می شود.تابستان یک فصلی ست که فقط با مخلفاتش معنی پیدا می کند.مثلا تمام شدن امتحان ها و پوشیدن مانتوهای نخی و آوردن شربت به جای چایی برای مهمان ها و ساعت های خالی و ......اینها همه یعنی تابستان.اصلا تابستان وقتی شروع می شود که کلید پمپ کولر را می زنیم و بعد که موتورش را روش کردیم،هوا پر از بوی خوب و خنک پوشالِ نم خورده بشود.

باد کولر راه افتاده توی اتاق و حالا دیگر هیچ چیز ساکن نیست.مثلا انگار تمام کاغذ ها و کلمه ها مال سال 86 اند.انگار من توی راهروی بلند راهنمایی تنها ایستاده ام و چادر و مقنعه ام را گذاشتم توی کمد.انگار این باد به جای اینکه از کانال کولر بیاید،از همان راهروی بلند و خنک راهنمایی گذشته و رسیده به اینجا.

نگاه می کنم و می بینم انگشتم فقط لای صفحه های کتاب نیست.انگشتم رفته سراغ خاطره ها و  دارد خیابان هایی که ازشان یادگاری های تر و تازه دارم، ورق می زند.انگشتم رفته لای کتاب هایی که قبلا خواندم.مثلا کویر شریعتی را ورق می زند و بهم یادآوری می کند وقتی لابه لای صفحه های این کتاب پر از کلمه ها وجمله های به هم پیوسته بود،من چطور راهِ فکر و خیال ها را توی ذهنم دنبال کرده بودم و انگار که توی یک کویر باز و پر از ستاره رد شوم،فقط گذاشته بودم نور کلمه های شریعتی مثل همان ستاره ها، ذهنم را برق برقی کند.

چیزهای عجیبی از همین کانال کولر وارد اتاقم شده و کوله پشتی به دوش از جلویم رد می شود.به بعضی هاشان می گویم صبر کنند.کوله پشتی شان را باز کنند و برای دلی که تنگ خاطره های گذشته و حتی نیامده است،سوغاتی های خوب بیرون بیاورند.بهشان می گویم بین این همه،دنبال چیزی می گردم که نمی دانم چیست.

 ذهنم مزه ی مانتوی آبی کمرنگی را می دهد که باهاش بهترین جاها را رفته ام.خاطره ی شب بزرگداشت شهید چمران توی حسینه ی ارشاد،همین طور کوله به دوش از جلویم رد می شود و من خواهش می کنم آن بغل دستی نزدیک و صمیمی توی حسینیه را که از من حتی کمتر از یک دسته ی صندلی فاصله داشت،دوباره بیاورد کنار من بنشاند.کم کم اتاقم پر از خوش مزه های یواشکی قدیمی می شود.می ترسم دوباره دیوانه شوم و دنبال اینها راه بیفتم و انقدر دور شوم که هر کس صدایم کرد،نشنوم.هرکس پرسید کجایی بگویم گم شدم.بعد در به در بگردم دنبال همان بغل دستی،دنبال شبی که شازده کوچولو خواندم،دنبال صندلی آبی باشگاه که رو به فواره ی آب باشد.دنبال تمام جای پارک های خلوت و سایه،دنبال کلاس تابستانی ها و تمام مخلفاتش.دنبال هر چیزی که توی گرمی تابستان،مثل یک حوض آبِ پر از فراغت بشود داخلش شیرجه زد.

روبه روی این باد دلم مواج شده.مثل صدا که وقتی رو به پنکه حرف بزنی،کش می آید و رگه رگه می شود،من هم بین هزار چیز کش آمده ام و دلم رگ به رگ می شود.می دانم این جور وقت ها کار دست خودم می دهم اما از طرفی خنکی فکر ها وسوسه ام می کند رو به همین باد بمانم و بگذارم با نفوذش،من را مثل یک مشت پر بچرخاند توی هوا.آنقدر بچرخم که هر کس پرسید کجایی بگویم گم شدم،هرکس خواست نگاهم کند،سرش گیج برود....


+ تاریخ دوشنبه 92/3/27ساعت 9:22 عصر نویسنده طهورا | نظر

اونایی که آستین هاشونو  بالا زدند و برای کاندیدایی که تشخیص دادند اصلحه،مخلصانه کار کردند،

اونایی که به عشق رهبر و انقلاب و کشورشون اومدن رای دادند،

اونایی که دنبال رسیدن به اهداف انقلاب و امام بودند و تمام مدت دعا خوندند و صلوات فرستادند و از خدا خواستند آنچه صلاحِ مملکت و انقلاب هست پیش بیاد،

اونایی که در برابر تمام مشکلات داخلی و تمام تهدید و قلدر بازی های خارجی و تمام ضعف و کاستی ها، می دونند توکل به خدا و نگاه به دست رهبر براشون صراطیه که مستقیم می ره به سمت بهترین خیرهایی که حتی خودشون ازش بی خبرند،

اونایی که خودشون رو نه کارشناسی می دونند که از دور عینک زده و مسائل رو بررسی می کنه،

نه مُحقّی که اومده وسط میدون تا حقش رو بگیره،نه دلسوزی که فقط فکر دلِ سوخته ی خودشه،

اونایی که می دونند دلسوزی یعنی سوختنِ دل بدون اینکه ذره ای خاکسترش جایی رو تیره کنه،

و نظرات کارشناسی یعنی مرور کردنِ چند باره ی خودمون و عمل کردهامون،

و وسط میدون یعنی جایی که باید آستین ها رو بالا زد و اول زیرِ یه خمِ هوای نفس رو گرفت و خوابوند زمین،

که بعدش خدمت کنی و خدمت کنی و خدمت،و صدای فرمانده همت رو بشنوی که می گه: وقتی برای خدا کار کنیم،چه بکشیم چه کشته شویم پیروزیم....

اونایی که خط کش و معیارشون با اتفاق های مختلف عوض نمی شه و توی دل هر اتفاق،قد می کشند تا ببینند شاخص، کدوم طرف رو نشون میده،

اونایی که انتخابات رو فقط زمانی که کاندیدای مورد نظرشون پیروز بشه دموکراتیک نمی دونند و همیشه به امین بودن این نظام معتقدند،

اونایی که می دونند اختیار، تکلیف میاره و تکلیفِ زبان و قلمِ هر کس،گفتنِ قول سدیده،

اونایی که پشتِ انقلاب بودن رو به پشتِ یک حزب و نفر بودن،ترجیح می دن،

اونایی که به تکلیف خودشون حساس تر هستند تا به تحلیل و تشویق و تقبیح بقیه،

اونایی که اولِ اول راه هستند ولی به سرانجامش ایمان دارند،

اونایی که دعا می کنند تا لیاقت پیدا کنند و باری از این انقلاب به دوش بکشند،

اونایی که براشون مهمه چه کسی رییس جمهور بشه ولی عمل کردن به وظیفه ی خودشون_اون هم توی هر شرایطی_ رو مهم تر می دونند؛

حالا به رییس جمهور آینده و تمام مردمی که رای دادند یک تبریک واقعی می گن که یه بار دیگه نشون دهنده ی مردم سالاری دینی توی کشور بودند.نشون دهنده ی اینکه در سایه ی رهبری بزرگوار و انقلاب اسلامی،پرشورترین انتخابات ها برگزار می شه و هر روز اقتدار این کشور رو به افزایشه.

و از خدا می خوان که رییس جمهور آینده رو برای تحقق اهداف انقلاب و اسلامِ حقیقی و پیروی از رهبری،یاری کنه.

انشاءالله که طعم شیرینِ خیرهای پنهان و لطیف خداوند،برای همه ی کسایی که در راه رضای خدا کار می کنند،آشکار بشه:)

.

.

.

.

.

.

شهید جمال دشوری: این را بدانید،عمل اگر خالص باشد،نتیجه ی آن پر ثمر خواهد بود.پس برای تمام موضع گیری ها خدا را به یاد بیاورید و بدانید که اگر ذره حتی به اندازه ی خردلی انحراف نیت داشته باشید،در روز قیامت جوابی برای خدا نخواهید داشت.


+ تاریخ یکشنبه 92/3/26ساعت 10:36 عصر نویسنده طهورا | نظر

حضرت آقا: "یک انتخاب خوب، یک انتخاب درست، نه فقط در طول چهار سال، گاهى در طول ده‌ها سال تأثیراتش براى کشور باقى میماند. براى انتخابِ خوب باید فکر کرد، باید معیارها را شناخت.

 من ان‌شاءاللّه در آینده مطالبى عرض خواهم کرد؛ اما اجمالاً معیار اصلى این است که کسانى سر کار بیایند که همتشان بر حفظ عزت و حرکت کشور در جهت هدفهاى انقلاب باشد.

آنچه ما در این سالهاى طولانى از خیرات و برکات به دست آورده‌ایم، به برکت هدفهاى انقلاب بوده است؛ هر جائى که ما کم آوردیم، عقب ماندیم، شکست خوردیم، به خاطر غفلت از هدفهاى انقلاب اسلامى و هدفهاى اسلامى بوده است.

کسانى سر کار بیایند که مصداق: «انّ الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا»باشند؛ اهل استقامت، اهل ایستادگى باشند؛ زرهى پولادین از یاد خدا و از توکل به خدا بر تن خودشان بپوشند و وارد میدان شوند."

.

.

.

.

.

دلم می خواهد به جای اینکه یک شهروندِ معمولی با حق رای باشم،یک خادمِ موظف به انتخابِ درست باشم.

یک روزی عده ای انتخابشان را کردند و پایش مهر خون زدند.

حالا انتخابِ من و انگشت جوهری، یعنی فرزندان انقلاب دارند بزرگ می شوند که راه پدرانشان را ادامه دهند.

پ.ن: راه جهاد گرانه ی ما سخت طولانی و پر از مشقت و ابتلائات است؛لذا برای پیمودن این راه باید تلاش کنید تا روحیه های عالی و پاک داشته باشید.باید سینه ها را از هرگونه تیرگی و حجابی که انسان را از خدایش دور می سازد پاک کنید.همان گونه که قبل از من برادران شهیدم به شما توصیه کرده اند،به این خط شریف تمسک جویید و این راه را که همان طریق مقاومت است بپیمایید؛چون این راهی است که خداوند فقط ما را بر پیمودنش برگزیده است و ماهم نباید این فرصت را ازدست دهیم،مهم تر ازآن،نباید خون شهدا را ضایع کنیم و باید از امانت های آن ها که در نزد ماست به خوبی پاسداری کنیم.(شهید علی منیف اشمر)

پ.ن: روند عملکرد آدم ها و نوع برخورد و نگاهشان به انقلاب و کشور را که می بینیم،فکر می کنم بعضی ها خودشان را خادم انقلاب می دانند و بعضی هم محق انقلاب،

         خدایا..........ما را همیشه از خادمان انقلاب قرار بده!


+ تاریخ جمعه 92/3/24ساعت 12:0 صبح نویسنده طهورا | نظر

این روزها دیدید که سر و ته هر موضوعی، مسئله ی اقتصادی چسبیده؟

حالا اینکه چرا چسبیده به کنار،این که کجای این موضوعات چسبیده مهم است.بعضی وقت ها سر یک موضوع و بعضی وقت ها ته یک موضوع چسبیده!

بعد بعضی ها می خواهند این مسائل چسبیده به اقتصاد را به جای آنکه از مسیر درستش حل کنند،سر و ته حل کنند.

مثلا اقتصاد و فرهنگ،

می گویند چون فقر و گرانی و تورم هست،فرهنگ نیست. می گویند اگر ما مسئله ی نان را حل کنیم،آرامش برمی گردد و می توانیم مسئله ی فرهنگ را هم حل کنیم.در فضایی که ارزش هزارتومنی پایین آمده و بی کاری زیاد است چه طور می شود اول سراغ فرهنگ رفت.پس اقتصاد راحل می کنیم،گرانی را حل می کنیم،فقر را حل می کنیم تا بتوانیم در فضایی آرام و آسوده،فرهنگ مردم را هم بسازیم.

حالا مشکلات اقتصادی چگونه حل می شود؟ مثلا اقتصاد دان های کارکشته ی یک کاندیدا بعد از سال ها تحقیق و بررسی،بهترین نظریه ها و برنامه های اقتصادی را برای مملکت تهیه کردند،بهترین تیم اجرا کننده با بهترین رییس جمهور هم سعی می کند این برنامه ها را عملی کند.

آن وقت کدام قانون و سیستم و نظریه و حتی رییس جمهوری! می تواند جلوی منفعت طلبی آدم ها را بگیرد؟ می تواند جلوی از زیر کار در رفتن ها را بگیرد،می تواند تا زمانی که تولید داخلی به کیفیتِ اجناس خارجی نرسیده،از آن حمایت کند؟ می تواند حق فقرایی که دست مرفهین است را پس بگیرد؟

 "فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ. لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ"را با کدام قانون و برنامه ی اقتصادی می توان پیاده کرد؟ اگر همه ی ما در اموالمان حقی مشخص برای محرومان داشته باشیم،مسئله ی فقر حل شدنی نیست؟ برعکس اگر ما اشرافی گری را ارزش بدانیم ولی هزار برنامه ی اقتصادی هم داشته باشیم،باز هم برای ساختن کاخ ها،کوخ ها خراب می شود.

واقعیت این است که فقر فقط از عدم مدیریت درست مدیران نیست.از عدم تعهد مدیران گرفته تا عدم تعهد آدم ها به یکدیگر است.در اسلام می بینیم هرجا که راجع به مسائل اقتصادی حرف زده شده،پای یک فرهنگ اقتصادی مطرح بوده.

با فرهنگ ربا،با فرهنگ کم فروشی،فرهنگ زیاده خواهی،فرهنگ ضعیف کردن یتیم،فرهنگ بی خبری از حال همسایه،فرهنگ بی تفاوتی به محروم،فرهنگ احتکار و مال اندوزی،فرهنگ پولِ بدون زحمت و تولید کار مبارزه شده و به جاش فرهنگ تعهد و برادری و روحیه مجاهدت و زحمت کشیدن برای نان حلال ترویج شده.

حالا اولویت حل کردن مسائل اقتصادی بدون پشتوانه ی فرهنگی، سر و ته کردن قضیه نیست؟

از آن طرف می خواهند اقتصادِ داخل را با عوض کردن سیاست خارجی سروسامان دهند.می گویند در شرایطی که مردم از تحریم ها دچار رنج اقتصادی هستند،باید روند سیاست خارجی مان را از مقاومت به سمت مذاکره های نرم تر تغییر دهیم تا از داخل ضعیف نشویم.

حالا سوال این جاست،مردم و کشوری قوی تر است که برای حق خود در برابر جهان مقاومت کند،رو به تولید داخلی بیاورد تا تحریم ها رابی اثر کند و رو به فضای پویای علمی و فناوری بیاورد تا در این مسائل به کشور های دیگر محتاج نباشد،

یا کشوری که هرجا تحریم و تهدید شد،برای حفظ فضای داخلی،تغییر در سیاست خارجی خود بدهد و هر روز آماده ی بیشتر باج دادن باشد؟

اینکه ما برای قوی تر شدن اقتصادِ داخل،باج دادنِ بیشتر درسیاست خارجی را مصلحت بدانیم،

و به جای آنکه ظرفیتِ کار و علم و همدلی ملی را پشتوانه ی قدرتِ خارجی خود بکنیم، بیایم از ظرفیتِ نرمش در دیپلماسیِ "ایزی من" ها و آن هایی که بلدند چه طور بهتر دست گردن وزیر خارجه ی کشور های دیگر بندازند،کمک بگیریم تا اقتصاد داخلی سروسامان پیدا کند،همان سر و ته کردن قضیه نیست؟

جامعه ی بدون هدف و آرمان اگر گونی گونی نان هم داشته باشد،شخصیت ندارد.

گرسنگی و فقر با سیر کردن شکم فقرا درست شدنی نیست.باید اشتهای زیادی خواهان و منفعت طلبان را هم کور کرد.

باجی که ما به قدرت های خارجی می دهیم تا اقتصادمان را درست کنیم،همان شخصیت و روحیه ی انقلابی مردممان است که یاد بگیرند همیشه شهروند های طفلکی باشند تا رییس جمهورشان با یک بغل سازش و نان،منافعشان را تامین کند.

لطفا سرو ته نکنید و آخرش هم دنده عقب نیایید که نتیجه ی این کارها فقط گل به خودی ست!


+ تاریخ دوشنبه 92/3/20ساعت 6:48 عصر نویسنده طهورا | نظر

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

                                    چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

  فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

                                  همچو منصور خریدارِ سر دار شدم 

غم دلدار فکنده است به جانم، شررى

                                  که به جان آمدم و شهره ی بازار شدم 

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

                                  که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم 

جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

                                     خرقه ی پیر خراباتى و هشیار شدم 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

                                        از دم رند مى آلوده مددکار شدم 

بگذارید که از بتکده یادى بکنم

                                         من که با دست بت میکده بیدار شدم

رهبری


+ تاریخ سه شنبه 92/3/14ساعت 10:57 صبح نویسنده جان آشنا | نظر