سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

بسم الله الرحمن الرحیم

دارم قسمت های خط کشیده شده ی کتاب را مرور می کنم.این کار مثل قدم زدن می ماند.نرم و با حوصله می روی توی کوچه هایی که یک بار دیدی  .

کوچه ی اول: "من بیست و هفت ساله ام اما خواننده ی کتاب سن مشخصی ندارد، در برابر یک کتابِ باز،فقط کودکی وجود دارد که اجازه داده اند مدتی بعد از ساعت دهِ شب،بازهم در خیابان به بازی هایش ادامه بدهد"

از ساعت ده شب خیلی وقت است که گذشته،یک عالم کار هم در انتظارِ چشم های خواب آلود من است،کار های نفرت انگیزی مثل نوشتن گزارش کارِ آزمایشگاه.ولی ترجیح می دهم دستِ شما را بگیرم و توی کوچه هایی از این کتاب که دوست دارم ببرمتان.

کوچه ی دوم: "حُسنِ موز در مزه اش نیست،مزه ی چندانی ندارد.اما پوستش راحت کنده می شود.من پرتقال را ترجیح می دهم اما شهامت پوست کندنش را ندارم؛ باید کاردی برداشت روی پوست پرتقال را خط انداخت،تکه تکه جدایش کرد و بعد می بینیم که دست ها نوچ و چسبناک شده و تکه های ریزِ پوستِ داخلی میوه زیرناخن گیر کرده است.موز زحمتِ کمتری دارد.

ماجرای پرتقال،مسئله ای جزیی است.اما نه! جزیی هم نیست: چیزهای زیادی وارد زندگیم نمی شوند،یا در آستانه ی زندگیم می مانند،فقط به دلیل همین تنبلی."

من موز را بیشتر از پرتقال دوست دارم ولی تعدادِ خیلی زیادی از پرتقال ها را به دلیل همین تنبلی نخورده ام.تنبلی چیزِ وحشتناکی است.مثل آب خوردن توجیه پذیر است.بعد هم معتادش می شوی تا علایقت را به کل عوض کند و مثل من بگویی موز را بیشتر از پرتقال دوست داری!

کوچه سوم:"همیشه از آدم هایی که به زندگی شان یورش می برند،ترسیده ام.چون انگار هیچ چیز برایشان مهمتر از این نیست که کارهایی انجام دهند.کارهای بسیار و با سرعت تمام"

زدن همچین حرفی بیشتر از یک موز خور! برمی آید.ولی خب! می شود به زندگی یورش نبرد،هرچند که انگار زمان،منتظر بلعیدن آدم هاست و مدام باید فرار کنی.یک فراری که شاید بیشتر از سرعتِ عمل به دقتِ عمل احتیاج دارد.

می رسیم به کوچه ی چهارم: " سنگ قبر ها به جلد کتاب ها شباهت دارند،مربع مستطیل اند و اطلاعات مختصری در اختیار می گذارند و گاهی یک جمله ی کوتاه،مثل نوار قرمزی که برای تبلیغ روی جلد کتاب می بندند.دلم می خواست زندگی ام طوری باشد که نتوانند خلاصه اش کنند.دلم می خواست زندگی ام مثل یک نغمه باشد،نه مثل یک کاغذ یا مرمر روی قبر"

تا می گویند نغمه، وزنِ سنگینِ کلمه و شکل از حس و حال جدا می شود و یک موجودِ رهایِ بی وزن از درونِ آدم شروع به حرکت می کند.حالا زندگی ای که مثل نغمه باشد،احتمالا مزه ی خوبِ "وسعت گرفتن" می دهد.

کوچه ی پنجم:"پدرم مثل یک گرگ است،آتشی که در رگ هایش روان می شود به چشم هایش سرایت می کند اما به لب هایش نمی رسد."

 آتش درون رگ ها....

سرایت به چشم ها.....

خاموشی لب ها.......

وقتی نویسنده دارد حرف از زندگی معمولی اش می زند و راجع به پدر و مادرش توضیح می دهد،چشمت به این جمله ها که می افتد،دوست داری از نویسنده تشکر کنی.بعضی تشبیه ها،توضیح ها و فضا سازی ها قلب آدم را نشانه می رود.

کوچه ی ششم:"وقتی اسم جدیدی به کسی می دهید انگار خون تازه ای در رگ هایش می ریزید.این یک عمل عاشقانه است.فقط عشاق انحصار انجام چنین کاری را دارند."

می رسی به یک کوچه که مثل غروب های جمعه آرام و غمناک است،کوچه ی هفتم:"می دانی مالیخولیا چیست؟ آیا تا به حال ماه گرفتگی را دیده ای؟ خب، مثل این است که ماه جلوی دل آدم را می گیرد و دل،دیگر نوری نمی تاباند.روز روشن، شب می شود.مالی خولیا آرام وغم انگیز است....."

دست می گذاری روی بیماری های دلت،می دانی امراضی که آرام می آیند،دردهای عمیقی ایجاد می کنند.

کوچه ی هشتم:"می دانی کوچولو،شیرینی پزی و عشق به هم شباهت دارند:مسئله مهم تازگی آن هاست و موادی که در آن ها می ریزی.حتی تلخ ترین مواد،خوشمزه می شوند."

راجع به عشق و راجع به شیرینی پزی حرفی ندارم بزنم.اما صدها بار چشیده ام که چه طور روزمرگی،طعمِ بیات شدن به اتفاقاتِ خوب روزگار داده.این طعم بیات شدن و تازه نبودن، از هر تلخی تلخ تر است.

کوچه ی نهم:"فکر می کنم هنرِاصلی هنر فاصله ها باشد،زیاد نزدیک به هم می سوزیم،زیاد دور،یخ می زنیم.باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم وهمان جا بمانیم.این یادگیری هم مانند بقیه ی چیزهایی که واقعا یاد می گیریم فقط با تجربه ای دردناک میسر می شود."

کوچه ی دهم:"خوشبختی یک نُتِ موسیقی مجزا و منفک نیست،شادی دو نت موسیقی است که هر یک به سوی دیگری پَرمی کشند.بدبختی زمانی است که صدای ناهنجاری به گوش می رسد.چون نتِ شما با نتِ طرف مقابل،هماهنگ نیست.بدترین نوع جدایی بین آدم ها همین است،چیز دیگری نیست،تفاوت ضرب آهنگ ها."

فکر نمی کردم روزی این چیزها را توی کتابی بخوانم.آن هم لابه لای یک داستان.این چیزها برای من مزه ی نوشته های توی دفترچه های کوچک را می دهد.نوشته های بدخطی که راجع به همه چیز حرف می زنند.

کوچه ی یازدهم را نگاه کنید:" آدم آزاد است،شاد،با ذره ای اندوه در ته دلش....." من این را از همه بیشتر دوست دارم.روی دیوارهای این کوچه پر از یادگاری ست.

توی این کوچه ها دوباره راه می روم،توی کوچه ی دهم خیلی مکث می کنم ولی حرفی نمی زنم،کوچه ی نهم را از دور دید می زنم،.......بعد مدام تکرار می کنم: توی این کوچه ها هم آدم آزاد است،شاد،باذره ای اندوه در ته دلش.........

بعد دست خودم را می گیرم و تا ته کوچه ی یازدهم را یک نفس می دوم.درحالی که قلبم سنگین و پاهایم رها است.

 

 

پ.ن:قسمت های نارنجیِ داخل گیومه از کتاب "دیوانه وار"،نوشته ی کریستین بوبن انتخاب شده


+ تاریخ چهارشنبه 91/12/23ساعت 1:3 صبح نویسنده طهورا | نظر

فکر می کنم دهانم را باز کنم چه چیزهایی می ریزد بیرون؟

دلم حوصله و میل تعریف کردن ندارد ولی بلدم راجع به خیلی چیزها حرف بزنم،

مثلا لیوانِ کوتاهِ تپلِ سفیدی که هر نوع نوشیدنی را با آن می خورم و دلخوشی کوچک من است.زود به زود می شورمش که رنگ زرد چایی به خودش نگیرد.از وقتی آمده من قبل از آنکه هوس چایی خوردن کنم، هوس لیوانِ سفیدِ تپل را می کنم که توی دست هایم بگیرمش و چند دقیقه راجع به چایی خوردنم توی این رفیقِ کوتاهِ مهربان،فکرهای خوش مزه کنم.

فکرهای خوش مزه معلوم نیست از کجا پیدایشان می شود و چه جوری خودشان را ربط می دهند به این دلخوشی های کوچک،احتمالا با غم های ریز و بهانه های الکی،هم مسیر هستند.یعنی اگر بخواهم بشینم و دلخوشی های کوچکم را تعریف کنم،می بینی یک دفعه سر از بهانه هایی درآروده ام که پشت هر کدام یک غم کوچک است.

شاید ما خیلی حوصله ی این چیزهای ریز به ریز را نداشته باشیم.دلمان بخواهد زودتر همه ی این هارا باهم جمع بزنیم و غم های دهن پر کنی پیدا کنیم.شادی هایی که تمام حجم بین دو بازویمان را پرکنند و سفت بغلشان کنیم.

من نه غم های دهن پرکن می خواهم نه شادی های بغل کردنی.

لیوانِ تپلِ سفیدِ کوتاه را برمی دارم و توش چایی تلخ می ریزم.

فکر می کنم اندوه را قبل از آنکه بشود گفت،نوشت یا تعریف کرد،می شود گذاشت توی دهن،تلخی اش راه پیدا می کند به شوری چشم،بعد هم قورتش می دهی.

چایی را قورت می دهم و انگار با این دلخوشیِ کوچک،یک اندوهِ داغ خورده ام.

یک اندوه کوچکِ داغ که نمی شود تعریفش کرد،شاید فوقش بگویی: آه...

بهتر از این است که آدم دستِ غمِ خیلی کوچکش را بگیرد و ببرد پیش کسی و بگوید:

"ببین چه ریزه پیزه است،چه قده الکیه،

اسم این فسقلی، بهانهاست.

نبین الان اخم کرده، بیچاره ام کرده بسکه گفته بیارمش پیش تو که مراقبش باشی"

بعد بگویی "راستش خودم گفتم بیاد،هرچی نباشه این غمِ منه که بهانه ی تو رو گرفته و .........."

فکرکن شترق بخورد توی صورتِ غمِ کوچولویِ اخمویت،ببینی که به جای اخم حالا گریه می کند.

خیال خام است که فکرکنی دست کسی اشک های یک غم کوچولوی اخمو را پاک می کند.


+ تاریخ جمعه 91/12/11ساعت 2:24 عصر نویسنده طهورا | نظر