سفارش تبلیغ
صبا

بسم الله الرحمن الرحیم

امتحان های ناز و مامانی مثل یه سری بچه ی لوس، پشت خطِ شروع ایستادند و منتظرند با صدای سوت، حمله ور شوند سمت ما.

این بچه های گوگولی خیال کردند ما شوکولات داریم!

پس هرچقدر هم ناز و مامانی باشند بازهم مثل چندتا وحشیِ ندید پدید،آویزانِ سروکول ما خواهند شد.

خب مسلما ما در یک زمان فشرده،توانایی تهیه این همه شکلات برای این وحشی های عزیز را نداریم.

پس سعی می کنیم مثل بزرگترهای منطقی از آن ها در خواست کنیم که یکی یکی و با رعایت فاصله و انصاف،خرخره و روان ما را بجوند.

اما این کوچولوهایِ متوقع  قبول نمی کنند و ما طبق تمامِ سنت های کودک سالارانه ی جهان،

تصیمیم می گیریم خودمان را شکلات کنیم و بفرستیم در دهان امتحانات.

باشد که با بلعیده شدنمان،کمی آسوده شویم....

 

 

 

پ.ن: انتخابات را عشق است.......:)   کلیک

 


+ تاریخ دوشنبه 92/2/30ساعت 10:49 عصر نویسنده طهورا | نظر

آخرش مثل قصه ها نمی شود که از غصه خوردن دق کنی.

مثل فیلم ها نمی شود که چند سال دوری بکشی و هی به گلدان ها آب بدهی و مدام درس بخوانی و "زندگی جریان دارد" را هی بازی کنی تا یک روز او بیاید و وقتی بهم رسیدید تمام گره ها بازشوند.

مثل کتاب ها نمی شود که تو بمیری و بعد از مردنت، تماشاکنی باجای خالی ات چه حرف های شفافِ مهربانی می زند.

مثل خواب ها نیست که یک جیغ بکشی تا مثل دود،تلخی ها برود هوا.

و وقتی یک لیوان آبِ خنک خوردی،آخیشت را بفرستی سمتِ تمام بیداری هایِ خوب.

آخرش مثل آرزوهای خودمان،یک جاده ی بی انتهایِ پر از شور و شوق هم نیست.

آخرش مثل من است.

نه تند تند صفحه می خورد و جلدش بسته می شود،

نه فیلم می رود رویِ دور تند و آدم ها با یک جمله ی بدون خرجِ"چند سال بعد"به هم می رسند،

نه حتی دق می کنی و حسرتِ نبودنت را توی داستان جا می گذاری.

آخرش مثل من است،باغم های نچسب و روزمرگی های کشداری که هیچ سناریوی خوبی،زحمتِ پایانِ هنری بخشیدن به آن را نمی کشد.

.

.

.

یک قصه ی بی سر رسیده....


+ تاریخ جمعه 92/2/27ساعت 5:46 عصر نویسنده طهورا | نظر

رختخواب های خنک،پناهگاه خوبی هستند وقتی کارهامان مانده،خستگی ها آمده و بیشتر از هرچیز دوست داریم خوابمان را توی آغوششان بندازیم .

رختخواب های خنک مال شب های مهتابیِ ستاره دار اند.وقتی هوا تاریک است و گوشه ی خاطرِ آدم-با وجود هزار مشغله و استرس- یک بی خیالی و سرخوشی آرام،مثل ماه می درخشد.

رخت خواب های خنک قبل از بسته شدن چشم،یک گوشه ی لب را به نشانِ خنده و کیف کردن،باز می کنند و می دانند امشب،شب بی خیال و غصه خوابیدن است.شبی که بالش خیس نمی شود و پتو هم مچاله نخواهد شد.

یک زمانی ما رخت خواب های خنکمان را پهن می کردیم روی پشت بام،من روی تمام تشک ها غلت می زدم،همه ی بالش ها را بغل می کردم،بعد خنک ترینشان مال من می شد.

خنک ترین بالش،خنک ترین تشک و یک پتوی صاف با ملافه ی سفید گل گلی که مال من بود.قصه های آقاجون که راجع به گربه های مازندرانی بود و هرشب مثل سریال،یک قسمتش را تعریف می کردهم مال من می شد.

حتی ترس از سوسک هایی که روی دیوارهای سیمانی و نردبام و زمین رژه می رفتند هم به من می رسید.

حالا خوابیدن روی پشت بام قدغن است.ما روی تشک هستیم و آسمان دیگر بالای سرمان نیست.اما رخت خواب های خنک حواسشان هست که ما موقع خواب به پنجره نگاه می کنیم و بازهم شب را می پاییم.شبی که آمده تا بالا سرمان بیدار بماند،ما بخوابیم و او برای صبح شدنش جان بکند.

رخت خواب های خنک یک زمانی مال شور و شوقِ بچه هایی بودند که خودشان را پرت می کردند تو دلِ خنکیِ شب و قه قه می خندیدند.مال خیال های آسوده ای بودند که تنها دغدغه شان،بیدارشدن برای برنامه کودک های صبح بود.مال دختر های فامیل که کنار هم ردیف می خوابیدند و تا نصف شب یک ریز وراجی می کردند و موقع بی خواب شدنِ بزرگ تر ها ریز ریز می خندیدند.

حالا رخت خواب های خنک مال بدن های خسته اند،مال فکرهایی که دوست دارند توی تاریکی وخنکیِ شب،چند ساعتی را ساکت باشند،مال شب های تنهایی که رد فکرهای غمگین باریک است و احتمالا یک نسیمی از درز پنجره،خودش را به کف پاهای بیرون مانده از پتو می رساند.

رخت خواب های خنک مال خواب های راحتند.هرچند قبل از خواب نمی شود جلوی فکرها را گرفت.اما هجومی هم وجود ندارد.هرچه هست ونیست راحت می گذرد و به جاش خواب خودش را پهن می کند.

رخت خواب های خنک یک زمانی پایانِ شیرینی برای روزهای کودکی بودند،یک زمانی هم مال شب های تابستانی که درِ بالکن باز بود و سبزه هایِ پشت پنجره برق می زد.

حالا اما،نیاز شب های خسته ی پرخیالند.باید بغل خنکشان بیاید و به کمر خسته ی من،پیغامِ روز وشب هایِ سبکی را برساند که بدون دلگیری سپری می شد........

راستی قبلاها وقت خوابیدن روی این رخت خواب های خنک،فکر به چی قند توی دلم آب می کرد؟

شاید روزم خوب به پایان رسیده بود و جایزه ام این بود که شب،مهربان و آرام من رابغل بگیرد.

 

        خواب روی چشم هایم چیزهایی بنا می کرد:

        یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست.......


+ تاریخ شنبه 92/2/14ساعت 10:16 عصر نویسنده طهورا | نظر

پسر بچه ی 5ساله ی همسایه روبرویی هیچ وقت محلِ هویج هم به من و بابا و مامان نمی داد.ما هر دفعه که توی راهرو یا آسانسور و جلوی در می دیدیمش کلی چرت و پرت می گفتیم که شاید باب دوستی باز شود.

یک دفعه که من و بابا توی خانه تنها بودیم در زدند.پشت در پسر بچه ی فسقلی همسایه روبرویی بود که تا در را برایش باز کردیم دمپایی هایش را درآورد و جفت کرد و آمد تو.

خب مسلما من و بابا کلی ذوق کردیم،هی بلند بلند و با ذوق گفتیم به به....خوش اومدی! اسمت چیه؟ چند سالته؟ بعد براش بستنی آوردیم،چای و بیسکویت دادیم خورد،کاغذ و مدادرنگی آوردیم که قیافه من را بکشد.خلاصه خودمان را خفه کردیم.

بعد از آن، راه به راه پسر بچه آمد خانه ی ما.با مبینا دوست شد.یک راست می رفت سراغ یخچالِ اسباب بازی مبینا و خرت و پرت هایش را نگاه می کرد.بعد هم چایی و بیسکویت و بستنی می خواست.

هر روز تعریف می کرد که قرار است یک هفته دیگر بروند سوئد زندگی کنند.باباش از چند ماه پیش رفته بود آنجا که آمدنِ پسربچه و مادرش هم مهیا شود.هر روز تعریف می کرد که وقتی بروند سوئد مدرسه هم می رود،دکتر خواهد شد،خانه ی قشنگ هم خواهد داشت.حتی بهتر غذا می خورد و تپل هم می شود.

خیلی بی خیال و عادی تعریف می کرد که خانه شان را فروختند،ماشین باباش را فروختند،کمد اسباب بازی هایش را رد کردند رفته،اسباب اثاثیه خانه را هم فروختند و حالا آمدند خانه ی مامانبزرگ و بابا بزرگش که می شوند همسایه ی روبرویی ما.با خودم فکر می کردم حتما کلی بچه را توجیه کردند که بهانه ی این چیزهایی که داشتند و الان ندارند را نگیرد.یا حداقل وقتی دارد برای ما تعریف می کند،غم و ناراحتی و بهانه ای توی حرف زدنش نباشد.

یک روز که من و بابا و مبینا رفته بودیم بیرون،پسربچه آمد خانه ی ما و دید مامان تنهاست.از مامان پرسیده بود که ما کجا رفتیم؟ چرامامان را تنها گذاشتیم؟دل مامان برای ما تنگ نمی شود؟

مامان هم ازش پرسیده بود:دلت برای بابات تنگ شده؟..........پسر بچه ی 5 ساله ی همیشه بی خیالِ شیطون،با بغض و چشم های تنگ شده سرش را آورده بود بالا و گفته بود خیلی.......

وقتی می آمد خانه مان دیگر حرف از سوئد رفتن نمی زد.اگر هم ما می پرسیدیم،مثل مرد های سی چهل ساله یک لحن شاکی ولی بی خیال به خودش می گرفت و می گفت:سرکارمون گذاشتن بابا....

خیلی وقت بود که باباش سوئد بود ولی رفتن این ها جور نمی شد.

چند روز رفت خانه ی آن یکی مادر بزرگش،توی این فرصت مامانش چمدان بست و رفت ترکیه که پیگیر کارهای ویزا بشود.محمد امین وقتی برگشت،آمد خانه ی ما.گفت صدای چمدان مامانش را شنیدیم وقتی که داشته می رفته؟ پرسید چه طور نفهمیدیم که کی رفته؟

هر دفعه که می آمد یک جوری حرف می زد که آخرش به مامان و بابایش ختم شود.

فکر نمی کردم پسر بچه ی 5 ساله، هم غرور داشته باشد هم دلتنگی!

فکر نمی کردم توی این سن مثل آدم بزرگ ها شروع کند به حرف زدن از اینور و آن ور و آب و هوا و در و دیوار که آخرش جمله ی دلم تنگ شده را بین این همه کلمه یک جوری جا دهد.

فکر نمی کردم بیاید خانه مان،بهانه بگیرد که اسکیت می خواهد_اسکیتش را باباش برده سوئد،مامانش هم که نیست_پس گیر بدهد من برایش یا اسکیت بخرم یا دوچرخه،بعد به هوای اسکیت هی دلتنگی کند،هی دلتنگی کند،هی از مامان و باباش بگوید که دل من به طور کامل کباب شود.

فکر نمی کردم از دیدن دلتنگی کردن یک پسربچه ی 5 ساله ی مغرور ولی با مزه،یاد دلتنگی های خودم بیفتم،وقتی خودم را می زنم به بی خیالی،وقتی ظاهر بی خیالم کم می آورد و از هر مسیری می رسم به اعتراف کردنِ دلتنگی.وقتی حتی آنقدر کلافه ام  که دیگر نه ظاهر بی خیالم را می خواهم نه اعتراف کردن.

کدام دلی را می شود توجیه کرد که تنگ نشود؟ تنگ نباشد؟

به کدام دلِ تنگی می شود گفت بهانه نگیرد؟

با بهانه گیر های دلتنگ چه کار می شود کرد وقتی هیچ جوری دلتنگیشان بند نمی آید؟

با یک دلِ تنگ نهایتا می شود مدارا کرد.

دلتنگی یک بی قراری داغ است ولی مدارا یک همراهیِ ساکن و سرد.شاید فکر کنید مثل آبِ روی آتش.

ولی من هم درباره ی پسر بچه دیدم،هم درباره ی خودم که این آبِ روی آتش،نتیجه ای جز بیشتر گُر گرفتن ندارد.


+ تاریخ جمعه 92/2/6ساعت 9:57 عصر نویسنده طهورا | نظر